۱۳۹۲ خرداد ۲, پنجشنبه

مَذهب و اَخلاقِ شرافتمندانه؛ دو پادشاه که دَر یک اِقلیم نَگنجَند



 َاخلاقِ مذهبی، بزرگ ترین پایگاهِ گسترشِ نفرت دَر سراسرِ جهان:


به راستی اَخلاقِ مذهبی چیست؟ این کرداری که مذاهب بَرای خشنود ساختنِ خدایِ خیالی شان از آن دَم می زنند و آن را “اَخلاقیاتِ مطلق” می نامند، چه چیزهایی را شامل می شَود؟ آیا ابتدایی ترین حقوقِ انسانی کَمترین جایگاهی میانِ این دَستوراتِ اَخلاقیِ الهی دارند؟ آیا بَشر بدونِ سبک – سنگین کردن شرایط امروز و بدونِ داشتن نگاهی زَمینی، منطقی،علمی و انسانی به دُنیایی که در آن زندگی می کنیم، هرگز توانایی ساختنِ جهانی با این سطح امنیت و آرامش را به کمکِ اخلاقیاتِ دینی، داشت؟
چون نیک بنگریم درخواهیم یافت اَخلاقی که مذاهب از آن به عنوانِ تَنها راهِ سعادت و رسیدن به ملکوتِ خداوند و مأوا گزیدن در بهشت نام می برند، بسیار ناقص، پُر از خشم، نفرت و جنایت و همچنین ناقض بسیاری از موادِ اعلامیه جهانی حقوق بشرند؛ در هیچ یک از ادیانِ ابراهیمی حقوقی بَرای کودکان و زَنان در نَظر گرفته نشده است.
فرتور زنده یاد کریستوفر هیچنز را به عنوان یک خداناباور مبارز، با یک فرد مسلمان فاناتیک و یک زن خردباخته مسیحی مقایسه می کند!
با تکیه بَر روایاتِ کتاب هایِ ادیانِ ابراهیمی، اِبراهیم خود نخستین فَردی است که به عَملِ ننگینِ “قربانی انسان” جلوه ای مقدس بخشید و حاضر شُد تا فَرزندِ بینوایِ خود را دَر راهِ اثباتِ عشق و وفاداری اَش به خدا، بکشد و به زندگی اش پایان بخشد؛ این کردارِ شَرم آور که حتی از پَست ترین جانوران در دلِ عمیق ترین و سیاه ترین جنگل ها نیز سَر نمی زند، یکی از اصولِ اخلاقی است که مذاهب به کودکان آموزش می دهند.
روحانیون با گفتن این قصه هایِ پلید، ذهنِ پاک و بی آلایش کودکان را اینگونه تربیت می کنند که ایشان باید همیشه از تَمامی هستی شان دَر راهِ خدا چشم پوشی کرده و بَرای اثباتِ عشق شان به خدا، از انجام هیچ جنایتی، فرو گذار نباشند. یکی دیگر از نمونه هایِ اخلاق مذهبی، تَزریقِ نفرت از دگر اندیشان، توسط مبلغین مذهبی به رگ هایِ فسرده یِ آنانی است که گرفتارِ طلسم ادیان شده اند.
هَر آیین و مَسلکی که از خدایِ خیالی نشسته در آسمان ها نشأت می گیرد، باورمندان به دیگر مذاهب را گمراهانی کور و نادان می خواند که توانایی دَرک حقیقت را نداشته اند و به خدایی اشتباهی ایمان آورده اند؛ جالب اینجاست که پیروانِ هَر مَذهبی نیز بَر این نکته که “خدایِ آنان، خدایِ واقعی است” پا فشاری کرده و هر گروه ادعایِ حقانیت و درست بودن می نماید.
حال سنگِ محکِ پیروانِ مذاهب گوناگون بَرای تَمیز دادنِ خدایِ واقعی و خدایِ اشتباهی چیست، خودشان نیز نمی دانند و بیشتر درگیر بازی با کلمات، مغالطه و سفسطه می باشند و اصولن هیچ بحث منطقی و علمی با مذهبیون به نتیجه نمی رسد؛ به هَر روی دین به پیروانِ خود می آموزد که همواره حَق با ایشان است چرا که خدای آنان واقعی است و سایر باورمندان، جملگی گمراه و در تاریکی اَند و بایستی که بَرای نجات شان که همانا یافتن خدایی واقعی (خدایِ مذهبِ یاد شده) است، دُعا شود.
یکی از اصول اخلاقی که مذهب به پیروان خاصش که همانا روحانیون باشد آموخته، تجاوز جنسی به کودکان است که کشیش های مسیحی در این امر اخلاقی! خطیر به شدت موفق می باشند.
یک نمونه دیگر از اخلاقیاتِ مذهبی، بی ارزشی مقام والایِ زن در تمامی این ادیان است؛ بانوان در کتاب های مذهبی از جمله تورات، انجیل و قرآن، به عنوانِ برده های جنسی که هیچ کاری به غیر از پرستشِ خدا، اطاعت از هَمسر در هَر زمینه ای نباید اَنجام دَهند، یاد شده اند. زَن در ادیانِ ابراهیمی از کمترین حقوق انسانی برخوردار نیست و جایگاهِ پَست و بی مقداری در جامعه مَذهبی دارد.
پَس از رنسانس، زَنان در اروپا پیشرفت کرده و دَر تمامی زَمینه ها، دوشادوش مردان و حتی بهتر از آنان، فعالیت نمودند؛ تا پیش از رنسانس و دَر زمان حکومت بی چون و چرایِ مسیحیت، زَنان آزادی خواهی همچون ژاندارک توسط کلیسا به جُرم “کفر گویی” زنده زنده سوزانده شدند؛ به راستی جنایاتیِ که دین و مذهبیون در طول تاریخ، در حق جامعه انسانی انجام داده اند، فراموش نشدنی و نا بخشودنی است.
یکی دیگر از دستورات خدایِ ادیان در راستایِ آموزش و ترویجِ “اخلاقیاتِ مطلق مذهبی”، تشویق مردمان به برده داری و خرید و فروش انسان هاست؛ به راستی که این اخلاقیات مطلق مَذهبی را بایستی یکجا جَمع کرد و به قول زنده یاد هدایت، با یک تیپا به درون خلا پرتشان نمود!
خدایی که ادعا می کند تمامی انسان ها را یک به یک خَلق می کند و برایِ هر کدام شان برنامه ای خاص دارد و همه شان را همچون فرزندانش عاشقانه دوست دارد، به گروهی از فرزندانش اجازه می دهد تا عده ای دیگر از بچه هایش را به زور اسیر، داشته های شان را غارت، زنان شان را صاحب شده و آن آزاد مردان و زنان را به عنوانِ برده خرید و فروش کنند.
به راستی آیا انسان از کمترین ارزش و جایگاه و کرامتی در ادیانِ ابراهیمی برخوردار است؟ کدام اصول اخلاقی به ما اجازه می دَهد تا هَم نوعانِ خود را به زور غُل و زنجیر کنیم و کتک شان بزنیم و دارایی شان را بدزدیم و به عنوان نوکر از آنان استفاده نماییم؟ آیا به جز مذهب و خدای بی رَحمِ ادیان، سَر منشأ دیگری برای درست و مقدس شمرده شدنِ برده داری وجود دارد؟
استیون واینبرگ برنده جایزه نوبل فیزیک سال ۱۹۷۹ می گوید: “با دین یا بدون آن، انسانهای خوب کارهای خوب می کنند و انسانهای شرور، کارهای شرارت بار. اما برای اینکه انسانهای خوب کارهای شرورانه بکنند، به دین نیاز است.” به راستی نیز چنین است و تَنها مذهب است که می تواند اَعمالی ننگین و جنایت بار را مقدس و روحانی و زیبا معرفی کرده و دیگران را تشویق به انجام آن کردارها کند.


 - بَرای با اَخلاق بودن به دین کَمترین نیازی نیست:


انسان موجودی باهوش و دارای قدرت اختیار است؛ این جمله بدین معناست که انسان توانایی تشخیص بَد را از خوب داشته و کنترل کامل اعمال خویش را به دست دارد؛ بنابراین چنانچه فردی اقدام به انجام کاری نیک و یا کاری بد می کند، آن کردار حاصل تفکر خود فرد می باشد ولی در بین افراد مذهبی، اعمال نتیجه سال ها آموزه های دینی می باشند و ماور الطبیعه در چگونگی کردار آن دسته از مردم، تأثیرگذار است.
از آنجایی که آموزه های دوران کودکی، در رشد نمودن و شکل گرفتن و ساخته شدن شخصیت و ماهیت یک انسان تأثیر به سزایی دارند؛ افرادی که مذهبی ترند و باورهای مذهبی سخت تر، خشک تر و قوی تری دارند، به استناد تاریخ، مرتکب اشتباهات و جنایات بیشتری شده و نه تنها به اصول اخلاقی پایبنده نبوده و نیستند، بلکه با تبصره های دینی، موازین اخلاقی را زیر پا گذاشته و دست به اعمالی نا بخشودنی می زنند.
یکی دیگر از دروس اخلاقی که مذاهب به مردمان آموزش داده اند، حمایت بی چون و چرای شان از عمل ننگین برده داری است؛ خدای ادیان ابراهیمی علاقه خاصی به تماشای اسیر شدن برخی از فرزندانش به دست گروهی دیگر دارد.
دلیل رخ دادن این تراژدی دینی این است که “دین” قدرت اندیشیدن، سبک – سنگین و آنالیز نمودن مسائل و منطقی تصمیم گرفتن و برخورد کردن را از پیروانش گرفته و به آنان از کودکی می آموزد تا هر زمان که در شرایط پیچیده ای قرار دارند، به جای فکر کردن و همچون انسانی زمینی رفتار نمودن، دست به دامان آسمان ها و ماور الطبیعه شده و به دستورات کتاب های چند هزار ساله دینی رجوع کرده و دعا کنند.!
این در حالی است که انسان های خدا ناباور، شکاکین و افرادی که از عقل و منطق شان بیشتر از ایمان شان بهره می برند؛ طبق آمار و با استناد به مطالعات و پژوهش های صورت گرفته، نه تنها شهروندان قانون مدار و با اخلاق بهتری می باشند، بلکه کمترین میزان جرایم و اعمالی از قبیل قتل، ترور و جنایت های خونبار و یا رخدادی چون بارداری در زمان نوجوانی، در جامعه خدا ناباور ها و شکاکین، وجود دارد.
فرتور سخنی از پدر روحانی مشهور  جِری فارول است که می گوید: " مسیحیان راستین بردگان و سربازها را دوست دارند، هیچ سوالی نپرسید..." به راستی این نمونه بارزی از اخلاقی است که ادیان ابراهیمی از آن دم می زنند.
مطالعات علمی و آمارهای موجود ثابت می کنند که در جوامع مذهبی و در میان انسان های دیندار، همواره انواع و اقسام جرایم رخ می دهند و قتل، فحشا، قاچاق و استفاده از مواد مخدر، ترور و کشتن انسان های بیگناه، و بارداری های ناخواسته نوجوانان رو به رشد می باشند و این آمار و اطلاعات، خود ثابت می نمایند که انسان برای با اخلاق بودن به دین نیازی ندارد.
برای شهروند با اخلاق و انسانی خوب بودن، آدمی به عقلی سالم، شعور و فهمی که توسط دین به بازی گرفته نشده باشد و منطق نیازمند است تا هر مسئله ای را در ذهنش مورد بررسی و کنکاش قرار داده و در مورد نیک بودن و یا بَد بودن آن، تصمیمی درست بگیرد، باورهای مذهبیهمواره منطق انسان را به اشتباه انداخته و اجازه تصمیم گیری درست را به آدمی نمی دهند.
کشیش ها دیندار ترین مسیحیان می باشند و هر ساله چند ده نفر از آنان به جُرم آزار جنسی کودکان بازداشت و محکامه می شوند؛ این در حالی است که یک انسان با شعور و فهمیده، کودک آزاری به هر شکلی را از پست ترین و زشت ترین اعمال می داند و هیچگاه به آزار جسمی، روحی و یا جنسی کودکان نمی پردازد.
باید از خودمان بپرسیم که چگونه است بهترین و عابد ترین و دیندارترین افراد در هر آیینی، به موجوداتی نفرت انگیز تبدیل شده و مورد نفرت جامعه قرار می گیرند؟ اگر افراد دیندار با اخلاق بوده و با مردمان به درستی و انسانیت رفتار می کنند، چرا از کمترین پایگاه مردمی برخوردار نبوده و یا اینکه همواره در جامعه خیل عظیمی از مردم، دشمن آنان بوده و آرزوی مرگ شان را دارند؟ برای انسان بودن و انسانی رفتار کردن، به دین و آیین خاصی داشتن، نیازی نیست.
سخن را با جمله ای از آلبرت انیشتین به پایان می بَریم: ” اَخلاقیات بر پایه هَمدلی، آموزش و نیز هَنجارهایِ اجتماعی شِکل می گیرند؛ تَنها یک انسانِ بَدبخت ممکن است به خاطرِ تَرس از مُجازات و یا به امیدِ پاداش پَس از مرگ به دنبالِ پایبندی به اصولِ اخلاقی باشد.”

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۹, پنجشنبه

خُدایِ خیالی، انسانِ زَمینی


صد ها هزار سالِ پیش، زمانی که نخستین قبایل انسانی به گرد هَم آمده و دهکده هایِ کوچک خود را تَشکیل دادند، به دلیل دانش بسیار اندک و محدود شان و عدم توانایی شان دَر درکِ چگونگی رُخ دادن اتفاقاتِ بسیار طبیعی و معمولی همچون بارش باران، سیل، زمین لرزه و… تصمیم گرفتند تا پاسخِ دادن به تمامی پرسش هایِ بی جوابِ خویش را بَر عهده قدرتی مافوق و فَرا انسانی بگذارند.
آنان گمان می کردند که پاسخِ تَمامی پرسش های شان را یافته اند و “خدا” همان کسی است که بَرای شان باران می فرستد، میوه بَر روی درختان قرار می دهد و به هنگامِ خشمگینی اش، مردمان را با زلزله و سیل و رعد و برق های ترسناک اَش مجازات می کند و بنابراین به مرور زمان و پیشرفت تمدن های نوپا، تصمیم بر آن شد که برای خشنود سازی خدای خیالی شان، قوانین مشخص و غیر قابل اجتنابی بنویسند.
انسان ها از سر ترس، تنبلی و نادانی راحل حل تمامی گرفتاری های شان را به جای برخاستن و مبارزه کردن برای از میان برداشتن شان، در عبادت و ناله کردن به درگاه خدایی خیالی جستجو می کنند.
به هنگامِ نوشتن چنین پیمان نامه هایی، ریش سپیدانِ قبایل و خردمندانِ جوامع آن زمان، گرد هم آمده و جملگی اَعمالی که گمان می کردند مایه خوشحالی خدای شان است را به رشته تحریر در آورده و نامِ کردارهایِ نیک بر آن گذاشتند.
و همچنین از تَمامی کارهایی که خیال می کردند خدایِ موهوم شان را به قدری خشمگین می کند که به مجازاتِ مردمان به وسیله زلزله و سیل رو می آورد نیز به عنوان رفتارهای زشت و یا افعالِ حرام نام بردند.
این قوانین که به دست ریش سپیدانِ قبایل نگاشته می شُد در مکان هایِ عمومی نصب می گردید تا در دیدِ تمامی اَفراد قرار گیرد، سپس روحانیون مردم را به انجام کارهایِ نیکو تشویق و ایشان را از انجام کارهایِ زشت و افعالِ حرام باز می داشتند و اینگونه شُد که نخستین اَدیان، به قَصدِ شکل دادن به جوامع انسانی و کنترلِ بهتر آنان، پایه ریزی شدند.
قوانین و دستورات نگاشته شده در کتاب هایِ مثلن آسمانی ادیان ابراهیمی، به شدت انسانی و زمینی اَند و به هیچ عنوان، یک عقلِ سلیم و سالم نمی تواند بپذیرد که این قوانینِ پُر اشتباه و بعضن متناقض و عمومن ضد حقوق انسانی و اعلامیه جهانی حقوق بشر، از سویِ یک خدایِ دانایِ به کل و قادر مطلق که دارایِ ذاتی پاک و بی عیب است، به شخص دیگری وحی و دیکته شده باشد.
از آنچه گفته شُد نتیجه می گیریم که خُدا ساخته دست بَشر و زاییده ذهن خلاق و کنجکاوِ وی است که همواره در پیِ یافتنِ پاسخ هایی برایِ چرایی رُخ دادن پیشامد های محیط پیرامون خود بوده و هَست و هر زَمان که علم و دانشش قادر به پاسخگویی نباشند، وی ناچارن به مغلطه “خدا عالم است” روی آورده و جوابِ تمامی پرسش های بی پاسخش را در لا به لای ایمانِ خشک و پوشالی مذهبی اش به خدایی ماورایِ تمامی خوبی ها و بزرگی ها می یابد.
به راستی چرا باید خدای خیالی ات پاسخ دعا های بچه گانه تو را داده و برنامه مخصوص زندگی ات را تغییر دهد ولی گوشش به درخواست های میلیون ها میلیون انسان فقیر و درمانده بدهکار نیست؟ چرا گمان می کنی که تو خیلی بهتر و خاص تر از این پیرزن فقیر نزد خدای خیالی ات هستی؟! خدایت را رها کن و به دامن انسانیت چنگ بیانداز.

- ایمانِ مَذهبی چیست؟

ایمان به مَعنایِ واقعی کلمه یَعنی باور داشتن به چیز یا چیزهایی بدون وجود شواهد و مدارکی که درستی شان را ثابت نَماید؛ اگر انسان به درستی هَر چیزی بَر پایه احساسات و برداشتِ شَخصی اش و بدون تکیه بر اسناد، مدارک و شواهد باور داشنه باشد، وی دارایِ ایمان است.
حال باور داشتن به وجود خُدایی مهربان که عاشق تمامی انسان هاست و دانایِ کُل و قادر مطلق است و از فَرط خوبی و بزرگی در قاموسِ درکِ آدمی نمی گنجند، خدایی که جهان و تمامی هَستی را آفریده و آدمی را به جُرم خوردن یک سیب، از ملکوت زیبایش راهیِ زمینی پُر از کثافت و مصیبت نموده، به دلیل اینکه کَمترین سند، مدرک و یا شواهدی دَر راستایِ اثباتِ وجودش وجود ندارد، ایمان مذهبی خوانده می شود.
انسانی که ایمانِ مَذهبی دارد، اصولن دریچه هایِ عَقل، مَنطق و واقع بینی ذهنش را بَسته و حاضر به شنیدنِ هیچ سخنی که ایمانش را به چالش بکشد نیست و چنانچه فَردی به مَنظورِ روشنگری و خرد گرایی قَصد زیر سوال بُردن اعتقاداتِ وی را داشته باشد، آدمکِ ایمان دار به شدت عصبانی و بَر افروخته خواهد گشت و به صورتی بسیار پرخاشگرانه به دفاع از ایمانِ تو خالی اش خواهد پَرداخت، هر چَند به دُرستی سخنانِ گویندهِ روشنگر، باور داشته باشد.
آیا خدای خیالی ات که خدای عشق و محبت صدایش می کنی، به هنگام اعدام این نوجوانان خواب بود؟ آیا دعا های آنان را شنید و کاری نکرد و یا اینکه خدا فقط صدای تو را می شنود؟ آیا خدای قهارت صدای زجه های دلخراش کودکانی که از گرسنگی می میرند را می شنود و کاری نمی کند؟

- دُعا کردن و ستایشِ خدایی موهوم عینِ وَقت کُشی است:

انسان هایی که به وجود خدایِ خیالی شان باور دارند و معتقدند که وی همواره همراه و یاور آنان است و همیشه برای کمک به ایشان در کنارشان حاضر می باشد، اصلِ عدالت خدای شان که یکی از اساسی ترین پایه هایش “دوست داشتن تمامی انسان ها به یک اندازه” است را زیر پاهای شان گذاشته و از خدا درخواست دارند که برای ایشان تبصره ای قائل شده و برنامه پُر رمز و راز خود را، فقط به خاطر یکی یا تعداد اندکی از مخلوقاتش تغییر دهد.
نخست اینکه اصولن چرا یک فرد با ایمانِ مذهبی که به وجود خدایی عادل، دانایِ به کل و قادر مطلق باور دارد و مطمئن است که طبق گفته کتاب زمینی مقدس اَش و روحانیون فریبکارِ دینی اَش، خدا بَرای هَر انسانی بر رویِ زمین یک برنامه مشخص و مخصوص دارد و هیچ رخدادی بدون اجازه خدا صورت نمی گیرد و خدا دَر پَس هر اتفاقی حکمتی ارزشمند قرار داده تا بندگانش سعادتمند شوند، باید در نخستین مرحله زانویِ غَم بغل گرفته و با دعا کردن به درگاهِ خدایش خواستارِ تغییری در برنامه وی شود؟
دوم اینکه مگر نه اینکه خدایِ شان دانایِ به کُل است؟ مگر نه اینکه مذهبیون ادعا دارند خدایِ خیالی شان حتی افکارِ ذهن های ما را نیز خوانده و به آشکار و نهان ما بی نهایت آگاه است؟ آیا چنین خدایِ فوق العاده ای احتیاج دارد تا توسط بندگان فرومایه و ناچیزش به وی یادآوری شود که باید چه کاری را در چه زمانی و برای چه کسی انجام دهد؟
آیا دعا کردن باورمندان دقیقن مثالِ بارز دوگانگی شخصیتی و پنداری ایشان نیست؟ به راستی چه خدایِ حقیری است، خدایِ دگماتیست هایِ مذهبی که همیشه باید چیزهایی که فراموش کرده را به یادش آورد!
سوم اینکه مَگر مذهبیون ادعا نمی کنند که خدای شان عادل است و همه را به یک شکل و اندازه دوست دارد؟ به راستی چگونه امکان دارد که خدایی عادل که عاشق یکایک مخلوقاتِ خود است، تَنها و تَنها پاسخ دعاهای عده ای اندک و محدود از پیروانش را بدهد و دیگران و نیازها و مشکلات شان را به دست فراموشی بسپارد؟
چطور می توانی با بی شرمی تمام خدای خیالی ات را خدای عشق و محبت بخوانی و ادعا کنی هر زمان کسی او را صدا کند، خدایت به کمکش خواهد شتافت و هم زمان به صورت های سوخته این کودکان بینوا نگاه بیاندازی؟ نکند خدای موهومت به هنگام سوختن این بیچارگان و زمانی که آنان در آتش می سوختند و خدای را صدا می زدند، خواب بوده است؟
آیا اگر خدایِ موهومِ ادیان، برنامه های پُر رمز و راز و مخصوصی که برای مخلوقاتش نوشته را تَنها و تَنها برای عده ای خاص دست کاری کند آن همه به دلیل اینکه آنان وی را بیشتر و بهتر ستایش نموده اند، این ماجرایِ غم انگیز دو اصلِ عدالت و بی نیازی خدا را به چالش نمی کشد؟
خدایی که به خاطر ستایش بهتر و دعاهای بیشتر، مخلوقاتش را گلچین کرده و سرنوشت آنان را به خواست شان تغییر بدهد، نه عادل است و نه بی نیاز! به راستی چقدر صفات این خدایِ مشهور ادیان ابراهیمی، شبیه به صفت های اخلاقی آدمی است؟
خدایی که می ترسد که جز او خدایِ دیگری را نپرستند، هشدار می دهد، می ترساند، توهین می کند، عذاب می دهد، خشمگین شده و مجازات می کند، فکر ها را خوانده و فرد را بابت داشتن افکار حرام به جهنم فرستاده و می سوزاند و زنان باردار و بچه های کوچک را به خاطر قدرت نمایی اش از هم می درد، بسیار شبیه یک انسان نمایِ قدرت دوست و تمامیت خواه است.
حال با توجه به آنچه گفته شد و با در نظر گرفتن اینکه مطمئنن هیچ خدایی وجود ندارد که ناظر اعمال ما بوده و منتظر شنیدن دعا های ما باشد تا آنان را پاسخ گفته و زندگی های مان را تغییر دهد، آیا بار هم دعا کردن به درگاهِ خدا از دیدگاه شما عملی معقولانه و منطقی به نظر می رسد؟
چه نیکوست اگر مذهبیون از زانو زدن در مقابل خدای خیالی شان دست برداشته، دست بر روی زانوان شان گذاشته، ایستاده و با لبخندی بَر لب به کمک هَم نوعان خود بشتابند و آنچه در توان دارند برای کمک به دیگری، نه برای دریافت پاداش هایی بهتر و دلچسب تر از سویِ خدا، که برای همدلی و انسان دوستی و داشتن یک زندگی زمینی با آرامش، به کار ببندند.


۱۳۹۲ اردیبهشت ۵, پنجشنبه

عیسی، منجی یهود یا خدای مسیحیان؟


عیسی مسیح منجی یهودیان!

آیا عیسی منجی یهودیان بوده یا پسر خدای مسیحیان، گفتمانی است که در این مقاله پیگیری خواهیم کرد. بشر با خودشناسی و درک محیط پیرامونش به پاسخگویی به ناشناخته ها پرداخت و زمانی که در پاسخ دادن در می ماند، آن ناشناخته را به نیروهای فراطبیعی نسبت می داد.
بدینسان ادیان اولیه که پرستش روح پیشینیان یا رخدادهای طبیعی چون رعد و برق و توفان بود بوجود آمد. این ادیان و افسانه ها سینه به سینه و نسلی به نسل دیگر منتقل می شد و با پیشرفت تمدن و دانش بشر رفته رفته پیشرفت می کرد. از چند خدایی به تک خدایی رسید و نمونه آن دین یهود بود .
مِهرپرستی یا آیین میترائیسم, از ادیان پیش از زردشت و مسیحیت است که در ایران رواج داشت. آنگاه به اروپا برده شد و در سرتاسر اروپا به خواسته رومیان پخش و دین رسمی قار گرفت. تا آن که کنستانتین امپراتور روم مسیحیت ر دین رسمی اروپا کرد و رفته رفته مهرپرستی به کنار رفت. در هرحال، میترائیسم در دین مسیحی اثر و نفوذ فراوان داشته است.

اندیشه زندگی پس از مرگ

بشر مانند دیگر موجودات زنده خواب می بیند، با این تفاوت که قدرت درک و فهم دارد، اما در دوران اولیه خردمندی کافی برای درک علمی پدیده رویا دیدن نداشت و چون رویا دیدن ترکیبی از حافظه کوتاه مدت و بلند مدت است، برداشت آنها از این خواب ها و دیدن افراد از دست رفته شان این بود که پس از این زندگی، زندگی دیگری است و روح نیاکان آنها منتظر آنها خواهند بود.
بنابراین، ایمان به زندگی پس از مرگ یکی از نخستین دیدگاه هایی بود که بوجود آمد. گاهی جادوگر قبیله پاسخ به ناشناخته ها و بیداد زمانه را به جهانی دیگر واگذار می کرد. دیگر مشخصه انسان روحیه تلاشگر و کنکاشگر وی بوده و هست. موتور محرک این تلاش و کوشش امید به آینده بهتر و زندگی سرشار از آسایش و خوشبختی بوده است
عیسی مسیح به دستور رومیان، صلیب خود را به سختی می کشاند تا به نقطه کشتن خود برسد.
بزرگان ادیان اولیه این امید و آرزو را با دو داستان که به یکدیگر پیوند خورده بودند پاسخ می دادند. همانطور که گفتیم یکی از این پاسخ ها زندگی دوباره و جهان دیگر است. اما پاسخ دیگر، آمدن انسان کامل و نجات بشر از سختی های این جهان بوده است. هر کدام از این پیران قبیله بنا به قدرت تخیل خود داستانی برای منجی نهایی ساخته و این داستان نیز سینه به سینه منتقل و رفته رفته تکامل می یابد. برای همین است که در تمام دین ها و آئین ها سخنی از منجی به میان آمده است.
نخست تاریخچه ای کوتاه از رخدادهای تاریخی از زمان پیش از ظهور عیسی تا دوران زندگی او بیان می کنیم تا شما دید کامل تری از آن دوران پیدا کنید. دین یهود تا ۳۰۰۰ سال پیش همچنان یک دین قومی و محلی بود و با شکل گرفتن کشورهای یهودا توسط داوود (یهودیان وی را پادشاه می شناسند نه پیامبر) این دین به یک دین ملی تبدیل شد.
بنا به روایت دینی، عیسی مسیح و دو تن از یارانش به دستور امپراتور روم به صلیب کشیده شدند.

اسارت یهودیان، و آزادی آنان بدست کوروش بزرگ

 با سقوط کشور یهودا به دست بابلیان و ویران شدن معبد و آوارگی آنان این دین نیز رنگ باخت تا اینکه کوروش بر بابل چیره گشت و منشور آزادی ملل را نوشت و به یهودیان اجازه داد که به سرزمین خود بازگردند و حتی برای بازسازی معبد یهودیان کمک مالی هنگفتی کرد. از آن پس این منطقه به یکی از ساتراپ های ایران زمین تبدیل شد. با حمله اسکندر و آغاز دولت سلوکیان هیچ تغییری در زندگی این قوم ایجاد نشد.
با ظهور اشکانیان و امپراتوری روم این منطقه که همچنان زیر فرمانروایی سلوکیان بود، در مرز این دو امپراتوری عظیم قرار گرفت. در سال ۱۴۳ پیش از میلاد قیامی به نام “مکابی ها” صورت گرفت و بواسطه آن دولتی محلی به همین نام در سرزمین فلسطین شکل گرفت که با ایرانیان رابطه خوبی داشت.

یورش رومیان به فلسطین و به بیگاری کشاندن یهودیان

اما در سال ۶۳ پیش از میلاد “جولیوس سزار” قیصر روم فرمان تاخت به این سرزمین را داد و سپاه روم به فرماندهی “پمپی” فرمانده معروف وی به این منطقه لشگر کشی کرد و بر آن چیره گشت و بخاطر مقاومت سخت یهودیان، کشتار سنگینی انجام شد و بسیاری از یهودیان بنا به عادت رومیان به بیگاری و بردگی برده شدند.
در سال ۳۷ پیش از میلاد “هرود” حکومتی محلی اما وابسته به روم تشکیل داد و پس از مرگ وی سرزمینش بین سه پسرش تقسیم کرد: “هرود فیلیپ” (سرزمین جولان یا گالیلا)، “هرود انتیپاس” (سرزمین جولان غربی و فلسطین) آنتیپاس، قاتل یحیی، تعمید دهنده پسرعموی عیسی و به صلیب کشیدن خود عیسی بود و “ارچلوس” که حکمران سرزمین های سامری، یهودا و ایدومه بود.

امید یهودیان زیر ستم رومیان به آزادی بخشی بنام ”ماشییاخ”

یهودیان از این ستم بیزار بودند و چون آنان نیز در دین خود اعتقاد به آمدن موعودی به نام “ماشییاخ” داشتند، برای رهایی در انتظار این منجی بودند. ماشییاخ به چم “مسح شده با روغن مقدس”، نامی بود که یهودیان نخست برای پادشاهان سرزمین اسرائیل برگزیدند و دلیل این نامگذاری مراسم مذهبی تاجگذاری پادشاه بود.
در این مراسم، خاخام بزرگ با روغن مقدس سر پادشاه را مسح می کرد تا وی و پادشاهی او تبرک شود و آنان پادشاه خود را برگزیده خداوند می دانستند. پس از فروپاشی دو کشور اسرائیل و یهودا ( اسرائیل در شمال یهودا بود و توسط آشوریان پیش از سقط یهودا از بین رفت)، بزرگان یهود برای یکپارچه نگاه داشتن قوم و دین خود به یهودیان وعده می داند که پادشاه دیگر از سوی خدا برای یهودیان برگزیده خواهد شد و معبد بزرگ را خواهد ساخت برای همین است که از کوروش بزرگ به عنوان نخستین ماشییاخ نام می برند و خشایارشاه که جلوی کشتار آنان را گرفت و بار دیگر آنان را نجات داد دومین ماشییاخ این قوم است.
کنیسه ای که عیسی مسیح برای شاگردان و پیروانش سخنرانی می کرد.

خیزش یهودیان زیر ظلم و ستم

در دوران چیرگی روم یهودیان در سختی بسیار و به صورت برده زندگی می کردند. بنابراین هر از چند گاه فردی آزادیخواه از میان یهودیان بر می خواست و با جمع کردن افراد ناراضی، جنبشی به راه می انداخت. گاهی این جنبش ها با شعارهای ملی و گاهی با استفاده از عواطف مذهبی این قوم شکل می گرفت. اما اکثر آنها تاب مقاومت برابر ارتش منظم و تا دندان مسلح روم را نداشتند.
پیشوایان دینی هم به دو دسته تقسیم می شدند، گروه نخست که با “هرود” کنار آمد و به شکل روحانیان درباری در آمدند و گروهی دیگر که با این خودفروشی بیگانه بودند و در میان مردم آمدن ماشییاخ را وعده می دادند و با تهییج روح مذهبی مردم سعی در ایجاد هسته مقاومت در مردم بودند. بنا به نوشته “فلاویوس جوزفوس” مورخ رومی و یافته های نسخ خطی “دریای مرده”، در دوران نوجوانی عیسی و پیش از وی ۵ قیام کوچک که همهء رهبران آن خیزش ها خود را مسیحا و نجات بخش قوم یهود می دانستند برخواسته بودند.
اما این قیام های مسلحانه با مقابله بیرحمانه رومیان و کشتار هزاران نفر فروکش می کرد. این بی رحمی رومیان موجب شده بود که یهودیان از قیام مسلحانه دست بکشند و در برابر تقدیر و قدرت عظیم سپاه روم سر فرود آورند. گروهی از آنها هم به زهد و گوشه گیری پرداختند. از مهمترین گروه های زاهد گونه آن زمان می توان به “اسنی ها” اشاره کرد که از شهر اورشلیم کوچ کردند و در شهر کوچکی به نام “کومران” ساکن بودند.

گسترش افکار دینی  به دلیل شکست قیام در برابر رومیان

یهودیان قیام مسلحانه را بیهوده می دیدند، ظلم رومیان را ناشی از گناه قوم یهود می دانستند و اعتقاد داشتند که باید دین یهود را با دعا و زهد بازسازی کنند تا خدا از آنها خوشنود شود و برای آنها مسیحا را بفرستد. از ادامه دهندگان این راه “یحیی تعمید دهنده” پسرعموی عیسی بود. یحیی رفتاری جنون آمیز داشت.
گویند لباس از پشم شتر (لباسی زمخت) می پوشید و خوراکش ملخ بیابان و عسل بود. وی مانند “اسنی ها” مردم را به توبه از گناه وعده می داد و برای اینکار در رود اردن مردم را غسل توبه و تعمید می داد (برای همین به یحیی تعمید دهنده معروف است). وی آموزگار عیسی نیز بود و پس از اینکه یحیی توسط فرماندار رومی کشته شد، عیسی که به سن جوانی رسیده بود خود راه یحیی را ادامه داد و به بشارت برای رسیدن وعده خداوند و آمدن مسیحا مژده می داد.

قوم یهود، قوم برگزیده و فرزندان خدا

بنا به شهادت تاریخ، قوم یهود خود را قوم برگزیده خدا می دانستند و حتی بارها از خود به عنوان “فرزندان یا پسران خدا” یاد میکردند. اگر در انجیل سخنرانی های عیسی را ببینید بارها مردم را به آنان گوشزد می کند که شما پسران خدا هستید، در ابتدا هیچگاه در هیچ یک از سخنرانی ها خود را یگانه پسر خدا نمی نامد. (انجیل متی باب ۵ و ۶)

عیسی مسیح، پسر خدا

رفته رفته دور عیسی مسیح  را پیروانی در بر می گیرند و او نیز هوس می کند که خود را مسیحا بنامد. اما همزمان با روزهای عید “فسح” “پسح” بزرگترین عید یهودیان (عید پاک مسیحیان) در اورشلیم بپا خواست و خود را مسیحا نامید و بلافاصله شب بعد در حومه شهر دستگیر شد و یارانش فرار کردند و بعد از چند روز شکنجه به رسم رومیان برای عبرت دیگران بر چلیپا (صلیب) کشیده شد.

خاکسپاری عیسی به رسم یهودیان

یهودیان، پیکر عیسی را به رسم خودشان کفن پوشاندند و در قبری گذاشتند. گم شدن جنازه وی و افسانه بازگشت وی پس از سه روز کار خود حواریون بود. بنا به نوشته خود انجیل؛ بار نخست مریم مجدلیه وی را می بیند و سپس سه تن از حواریون و دیگر کسی وی را نمی بیند تا به امروز. بارها دیده ایم که انسان وقتی احساس می کند که آخرین لحاظات زندگی اش هست معمولا مهمترین اعتراف و راست ترین سخنان خود را به زبان می آورد.

نامیدن پروردگار، در هنگام مرگ

حال پیرمردی که در بستر مرگ خوابیده فرزندانش را جمع می کند و آخرین پند خود را می دهد یا زندانی که برای حکم اعدام می رود در آخرین لحظه به گناه خود اعتراف می کند و از خانواده مقتول بخشش می خواهد. در کل، انسان از ترس مرگ به یک راستگویی لحظه ای دست می یابد. حال ببینید بنا به گفته انجیل عیسی در آخرین لحظه مرگ روی چلیپا چه می گوید:
” الیوئی، الیوئی! لما سبقتنی؟” پارسی این جمله عبری این است: “پروردگارا، پروردگارا! چرا مرا ترک کردی (تنها گذاشتی)؟” در راست ترین لحظه عیسی نگفت: “ابا، ابا! لما سبقتنی؟” (پدرم، پدرم! چرا تنهایم گذاشتی؟) و گفت پروردگارا. شما اگر پدرتان حتی پادشاه کشور باشد و در آخرین لحظه زندگی او را پدر صدا می کنید یا پادشاه؟
بخشی از طایفه یهود در انتظار ظهور منجی آخرالزمان خود یعنی "داوود" و یا یکی از افراد خانواده او هستند. مسییحیان در انتظار ظهور حضرت عیسی مسیح هستند. بخشی از مسلمانان در انتظار ظهور حضرت مهدی (عج) هستند. موعود مزدیسنای زردشتیان، «سوشیانس» نامیده می­شود.  می بینیم که همه به امید نسیه نشسته اند!.

رسمی شدن دین مسیح در روم شرقی و غربی

آن چیز که موجب ماندگاری این داستان شد مقاومت عیسی ناصری بود که تا پای جان مقاومت کرد. این داستان به شکل افسانه مقاومت میان پیروان وی سینه به سینه نقل می شد تا اینکه “کنستانتین” قیصر روم شرقی، برای یکپارچگی روم شرقی و ایجاد هویتی ملی در مقابل روم غربی و همچنین به دلیل زیاد شدن جنبش های مدنی عیسویآن راه نجات تاج و تخت خود را رسمی کردن این دین می دانست.
چرا که به این بهانه هم رضایت مردم را جالب می کرد، هم بهانه ای داشت برای کشتن نجیب زادگان مخالف خود که می دانست حاضر نیستند خدایان رومی نیاکان خود را با فردی یهودی که خود را مسیحا می نامید عوض کنند. در این زمان یعنی ۳۰۰ سال پس از تولد عیسی، انجیل های مختلف جمع شد و تنها ۴ انجیل را نگاه داشتند و بصورت یک کتاب در آوردند.

عیسی  یک یهودی زاده،

عیسی دین جدیدی نیاورده بود و یهودی به دنیا آمد، یهودی زندگی کرد و یهودی مرد. بنابرین دین جدید نیاز به آئین مذهبی داشت و برای خوشنودی سربازان رومی که بسیاری به کیش مهر گرویده بودند، خیلی از آئین های مذهبی این کیش را با یهودیت مخلوط کردند و برای نخستین بار دین مسیحیت زاده شد.

جایگزینی زادروز میترا خدای ایران به جای زادروز عیسی

(از اثرات کیش مهر در آئین مسیحیت به پوشیدن ردای ارغوانی توسط پاپ، زادروز عیسی که با زادروز میترا الهه مهر یکی بود [شب یلدا] و گرامی داشت درخت سرو، مظهر همیشه سبزی، در کیش مهر و هزاران نشان دیگر می توان یاد کرد) جالب اینکه برای اینکه از نظر روانی رومیان مقاومت کمتری کنند زندگی عیسی با افسانه خدایان رومی درهم آمیخت.
برای وی تندیسی ساختند با ظاهری رومی (مانند خدایان روم و یونان باستان که هر کدام تندیسی داشت، نکته جالب اینکه یهودیان مانند خیلی از دیگر مردمان خاورمیانه سبزه رو و چشم سیاهند، نه سپید پوست و چشم آبی). گوشت خوک که خوراک شبانه روزی رومیان بود حلال گشت، سگ که همنشین رومیان بود از نجسی درآمد و ختنه کردن که در آئین یهودیان بود و رسم ابراهیم (بخاطر ترس رومیان از این عمل) برچیده شد.
دست فرماندار رومی هم از این داستان پاک شد و روم که خود قاتل عیسی ناصری بود، شد پیرو وی و در یک کلام کسی که خود را منجی وعده شده یهود می خواند و خود یهودیان هم باورش نکردند به خدای رومیان و مسیحیان تبدیل شد.
اینکه چرا یهودیان وی را نپذیرفتند و یهودیان امروز وی را قبول ندارند دلیل زیادی داشته و دارد، اما یکی از دلایل این بود که:
از نشانه های مسیحا ویران شدن معبد دوم در زمان وی و بازسازی آن معبد به دست وی و در طول ۳ روز بود. بدشانسی عیسی این بود که این معبد تا چندین سال پس از وی همچنان پابرجا بود.(معبد دوم که به دستور و با پرداخت پول از سوی کوروش ساخته شده بود تا سال ۷۰ میلادی همچنان پابرجا بود و تنها پس از آنکه یهودیان بر ضد بیداد رومیان شورش کردند که ۴ سال به درازا کشید و رومیان پس از خاموش کردن آتش این خیزش برای ادب کردن یهودیان، معبد دوم را ویران کردند.


۱۳۹۲ فروردین ۱۸, یکشنبه

پیدایش قوم و دین یهود



ظهور موسی و ساختار شکنی او

نمونه این رویکرد؛ موسی نخستین پیامبر قوم یهود می باشد. این قوم در مناطقی از اردن، فلسطین و اسرائیل فعلی بطور پراکنده و در چند قبیله زندگی می کردند. رویکرد های دینی گفته شده در فصل گذشته در این قوم نیز رشد و نمو داشته و آنان نیز برای خود خدایانی ساخته و نام هایی برای این خدایان برگزیدند.
تا اینکه خشکسالی بزرگی موجب کوچ اجباری این قوم به سوی مصر و دلتای سرسبز رود نیل می شود. به دلیل اینکه آنان خارجی بودند در مصر به شکل طبقه کارگر و برده در آمدند و این دوران بردگی ادامه داشت تا زمانی که فردی به نام موشه (موسی) از میان آنها در برابر نژاد پرستی فرعون و مصریان بر می خیزد.
نجات موسی که در سبدی گذاشته و روی رودخانه نیل رها کرده بودند، به وسیله فرعون و خواهرش.

افسانه پردازی از کوچ بزرگ موسی

موسی قوم خویش را به سوی سرزمین مادری باز می گرداند. این اتفاق مهم و آزادی این قوم آنقدر برای خودشان بزرگ بود که داستان آن نسل به نسل منتقل می شده و با گذشت زمان شکل افسانه گونه بیشتری به خود یافته است. نسلهای بعدی که خواستند این رخداد مهم تاریخی را ثبت کنند آن را با آب و تاب فراوان و به گفته خودشان با شرح داستانها و معجزات عجیب نوشتند. این داستان گاهی آنقدر اقرار آمیز بود که تمام تلاش محققان امروزی برای اثبات آن امکان پذیر نمی باشد.
صحنه ای از فیلم ده فرمان، که موسی را به عنوان برده نشان می دهد که او را به حضور فرعون میبرند.
داستان اغراق آمیز معجزات در پیش هجرت موسی
در این باره، نویسنده دو نمونه را بر می گزیند:
نخست، شکافتن رود نیل برای عبور موسی و قوم یهود و فرو ریختن آب آن بر سر فرعونیان – دلیل رد این ادعا در نقشه های جغرافیایی وجود دارد. تمام تمدن مصر در شرق رودخانه نیل بنا شده و قوم یهود برای رفتن به اسرائیل نیازی به عبور ار نیل نداشته اند و هیچ راهبند آبی, از رودخانه گرفته تا دریا, میان مصر و اسرائیل وجود نداشته تا موسی نیاز به معجزه داشته باشد (کانال سوئز تنها راهبند آبی این مسیر در قرن اخیر ساخته شدهاست).
افسانه گذشتن موسی از رودخانه نیل. تاکنون کمترین آثاری که درست بودن این افسانه را تأیید کند، دیده نشده.
دلیل دیگر اینکه، مصریان مانند یونانیان عاشق تاریخ نویسی بوده اند و هر رخداد کوچک و یا بزرگی را به ثبت رسانده اند. برای همین است که ما از تمدنی که پنج شش هزار سال پیش بوده حتی بیش از تمدنهای نوین تر آگاهی داریم. هیچ کجای این تاریخ به شاهزاده ای به نام موسی و اتفاق غرق شدن لشکر فرعون اشاره نشده است.
نمونه دوم، ۴۰ سال دربدری در بیابان سینا – ناگفته پیداست که چه اغراقی در میان این داستان نهفته است. اگر یک چهارپا را هم در بیابان سینا رها کنی بعد از مدت یک سال یا از گشنگی و تشنگی تلف می شود یا بالاخره راه گذرکردن را پیدا می کند، چه برسد به ۴۰ سال.
ده فرمان یهوه خدای موسی که بر روی لوح سنگی نوشته شده .

ایجاد انگیزه در قوم یهود

موسی برای ایجاد انگیزه این قیام، نیاز به دادن امید و آرزو به قوم خود داشت. بهترین راه برتری به انسانها, برتری بر باور آنهاست، چرا که وقتی انسان به چیزی باور پیدا کرد برای رسیدن به آن باور از هر جانفشانی و تلاشی فروگذار نخواهد بود. این راز را نخستین جادوگران سینه به سینه به نسل بعدی خود انتقال داده اند و حتی در امروز می بینیم که کارآمدترین سلاح، یک ایدئولوژی شستشوی مغزی باورمندان و استفاده از این ایمان راسخ می باشد.
بنابراین موسی به قوم خود گفت که شما قوم برگزیده خداوندید ، خدای شما از خدای اینان بزرگتر و قویتر است و بنابرین چون خدای ما در نبرد خدایان قویتر است ما نیز با وجود بی مقداری و ضعف, پیروز خواهیم شد. قوم یهود که از بردگی خسته شده بود این سخنان زیبا را باور کرد و پشت موسی به راه افتاد.
اما انتقال جمعیتی زیاد آنهم انسانهایی که تا دیروز برده بودند و به یک نوع زندگی همراه با وحشی گری عادت کرده بودند، بسیار دشوار و غیر ممکن می نمود. برای همین موسی برای چند روز قوم را در بیابان رها کرد و رفت تا با خود بیاندیشد و با ده قانون ساده و اولیه برای پایداری و بقای قوم خود بازگشت؛ این ده قانون از ناهنجاری های عینی موجود میان آن قوم بی فرهنگ که سالهای سال برده بوده، برآمده است و هر رهبر هوشمندی چون موسی نیاز به این قوانین را برای رسیدن به هدف بایسته می دانسته.
پس از بازگشت قوم به منزلگاه نخست و شکل گیری دوباره سرزمین اسرائیل و ایجاد حکومت مرکزی سیر تاریخی دین در این قوم نیز انجام می پذیرد و پیشوایان دینی افشره ای از افسانه کوچ این قوم را با آنچه سینه به سینه به شکل دین درآمده بوده، به شکل “دین یهود” گرد هم می آورند. تورات مجموعه ای از داستانهای موسی و پیامبران یهود پس از وی می باشد و چند صد سال پس از داستان واقعی نوشته شده است، درست در زمانی که قوم یهود بار دیگر دچار مشکل می شود و به وسیله بابلیان کشورشان تسخیر می شود.
نکته بارز این دین هویت خواهی ملی این قوم است که حتی خدا را به شکل موجودی پرخاشگر، بی رحم و بسیار نژاد پرست به نمایش در می آورد. در تکمیل این سیر تاریخی آنها از داستانهای قوم آشور و بابل درباره خلقت آدمی ( آدم و حوا) و طغیان بزرگ رود دجله (داستان نوح) نیز بهره می برند.
افسانه کودکانه آدم و حوا که به دلیل سیب خوردن، از بهشت رانده شدند.

افسانه آدم و حوا

شجره نامه ای از آدم تا موسی نوشته می شود تا این هویت برتری خواه را بهتر بیان کنند. با اطلاعات تاریخی خود آغاز بشر را به دو سه هزار سال پیش از تاریخ شناخته شده خود کشاندند و بدین گونه کتابی به نام تورات و بعد ها تلمود نوشته شد. یک دین شناس یهودی در چند صد سال پیش بر اساس این شجره نامه، زمان خلقت آدم و حوا را بین ۵۰۰۰ تا ۶۰۰۰ سال پیش تخمین زد که امروزه با دانش ما از داستان فرگشت نشان میدهد که خلقت آنچنانی (خلقت آدم و حوا) افسانه ای بیش نیست!

پیدایش انسان اولیه

در سال ۱۹۹۰ آثار اسکلت انسانی در اتیوپی پیدا کردند که آن را Ardi  نامیدند.  تحقیقات نشان می‌دهد این موجود ماده بوده و حدود یک متر و ۲۰ سانتیمتر قد داشته است. وزن آن نیز حدود۵۰  کیلوگرم بوده است. بنا براین، با کشف این اسکلت، تاریخ این فرگشت از خانواده میمون ها به انسان به چهار و نیم میلیون سال پیش باز میگردد.
نمونه امروزی انسان بین ۲۵۰ تا ۴۰۰ هزار سال پیش در آفریقا زندگی می کرده اند تا اینکه بین ۵۰ تا ۱۰۰ هزار سال پیش از این قاره خارج شده و در تمام زمین پراکنده شده اند. بنابراین هیچ برتری نژادی میان انسانها با رنگ های گوناگون و از آیین های گوناگون وجود ندارد. ما فرایندی فرگشتی گونه ویژه ای از شامپانزه ها بوده ایم. نیازی هم نبوده که فرزندان آدم با خواهران خویش همخوابه شوند تا نسل بشر رشد یابد.

گفتاری از افسانه بودن تورات

افسانه بودن این کتاب را با نکته ای دیگر نشان می دهم: در آغاز کتاب سفر پیدایش، ترتیب آفرینش به شکل زیر است:
۱- آفرینش آسمان و زمین
۲- آفرینش روشنایی
۳- جدا سازی روشنایی از تاریکی
۴- نامیدن این روشنایی و تاریکی به نام روز و شب
۵- ساختن کهکشانها و جداسازی آنها به وسیله آبها
۶- جمع شدن آبها و ایجاد خشکی
۷- آفرینش گیاهان
۸- تکمیل آفرینش ستارگان آسمان
۹- آفرینش جانوران دریایی و پرندگان
۱۰- آفرینش موجودات خشکی و حشرات
۱۱- آفرینش انسان.
شاید آفرینش انسان در آخر ترتیب درست طبیعت باشد اما آشکارا است که در این دو مورد بر شمرده اشتباه زیادی شده و علت هم کمبود دانش بشر آن روز ها بوده، بشری که تا همین چند صد سال پیش زمین را مرکز کهکشان ها می دانسته باید هم آن را روز اول خلقت می آفریده و بعد از آن به فکر آفرینش روشنایی و بعد ستارگان بیفتد.
این بشر کهن چون آگاهی درست از گرد بودن زمین نداشته و آبهای دریاها مرز شناخته ها و ناشناخته هایش بوده، باید هم آب را جدا سازنده آسمان و زمین و جدا سازنده کهکشانها می دانسته (از دید یک بشر آن روز به افق دریا نگاه بیاندازید، آنگاه منطق وی را خواهید فهمید). سیر فرگشتی در طبیعت حتی در دین بشر نیز موجود است.
این دین روز به روز با محیط اطراف خود را سازگار کرده تا بقا داشته باشد و حتی اینکه دینی چون یهود باقی بماند و دینی برود نیز حاصل منطق احتمالات بوده است. چرا که با کوچکترین بد شانسی طبیعی می توانسته این زمین اصلا موجودی زنده نداشته باشد که بشری دارای هوش داشته باشد.
با آزاد سازی بابل توسط کوروش بزرگ و آزادی دوباره یهودیان و بازگشت آنها به سرزمین های خود دین آنها از نابودی نجات می یابد. برای همین از کوروش به نام منجی بارها در کتاب مقدس آنها یاد شده، اما این مردم که دیگر با شهرنشینی آشنا شده بودند و بسیار تلاشگر هم بودند با افزایش دانش خود همیشه در مقام دانشمندان در کنار پادشاهان ایرانی باقی ماندند و این امر موجب بقای دین آنان شد.
تا اینکه امپراطوری روم به سرزمین آنها تاخت و اورشلیم به خاک رومیان پیوست. در این مرحله، این قوم بار دیگر مزه اسارت و بردگی را چشیدند و برای مبارزه و قیام و پایداری از نظر تاریخی به هویتی جدید و منجی نوینی نیازمند شدند که در فصل چهارم به این منجی و دینکرد وی خواهیم پرداخت.

۱۳۹۲ فروردین ۷, چهارشنبه

اسلامِ نابِ محمدی؛ مَسلکِ قَهر و فَقر و عَقب ماندگی



به گواه تاریخ، اسلام تَنها در سیزده سالِ نخست پیدایش اَش، دینِ صلح و آرامش بوده و به مَحض گسترش پیروانش و قدرت گرفتن محمد، بیابان گردانِ حجاز که دیگر سپاهیانِ اسلام را تَشکیل می دادند، به کشتار، غارت و نابود کردن تمامی دیگر قبایل و مردمانِ دگراندیش مشغول شدند.
فریاد، فریادی است از ظلم و ستم اسلام پیشگان و دکانداران آن. فریادی که از گلوی هر زن و مرد آزادی خواه ایرانی بیرون می آید. این فریاد در آینده ای نه چندان دور، از گلوی هرمسلمانی در جهان بیرون خواهد آمد.

محمد یارانش را متقاعد ساخته بود که چنانچه یک دگراندیش حاضر به پذیرفتن اسلام نیست و جزیه (باج) هَم پرداخت نمی کند، خونش مباح گردیده و بایستی که آن کافرِ بی ایمان، به شمشیرِ برانِ مسلمانان، از پای دَر آورده شود.کشتار یهودیانِ بی دفاعِ بنی قریظه که حتی مسلح هم نبودند، تَنها گوشه ای از کتابِ تاریخِ خونبار و پُر از جنایتِ اسلام است.
به جهان اسلام خوش آمدید. بهتر است با محصولات و فرآورده های اسلام آشنا شوید. این نهایت و پایان اسلام در مذهب شیعه است که کرامت انسانی را لگد کوب کرده، و او را چنین خوار و بی ارزش می کند. آنهم در برابر دکانداران دین، و الله مدینه
اسلامِ واقعی و غیر واقعی وجود نَدارد؛ هَر چه هست قَهر است و خشونت و عقب ماندگی و نادانی و نَقض آشکار اعلامیه جهانی حقوق بَشر! از ابتدایِ شکل گیری این مَسلکِ دیوان تا بدین روز نیز همینگونه بوده و چنانچه افساری پولادین، بَر گُرده یابویِ رَم کرده اسلام زده نشده و این اژدهایِ هفت سَر را دَر جایش میخکوب نکند، این مَذهب جنایت بار، به تهدید جوامع انسانی گیتی، همچنان ادامه خواهد داد.
با شماری از جنایتکاران و آدم کشان رژیم اسلامی که گروهی از جوانان ایران را به خاک و خون کشاندند و زنان را شکنجه و بدانان تجاوز نمودند، آشنا شوید. اینها تنها نمونه ای از آدم کشان رژیمند و گرنه مشت نمونه خروار است و می توان شمار جنایتکاران را بیشمار دانست.
اگر کَسی ادعا می کند که “اسلام واقعی” چیزی فراتر از آن است که تاریخ نشان مان داده و خودمان نیز شاهدِ عینی جنایاتش می باشیم، باید به چند پُرسش زیر به صورت منطقی و مستدل پاسخ دَهد:
۱- تفاوتِ اسلامِ واقعی با اسلام غیر واقعی در چیست؟
۲- دقیقن در چه نقطه زمانی، در طول تاریخ، یک حکومت که قوانین اسلام واقعی را مو به مو اجرا کند، شکل گرفته است؟
۳- اگر همانطور که می گویید اسلام دین رحمت و مهربانی است و اسلام واقعی نیز زیباترینِ مذاهب است، چگونه حکومتی که بر پایه اسلام واقعی (اگر ادعا کند که چنین حکومتی در تاریخ وجود دارد)، پایه ریزی شده و یکایک مردمان را شادمان و خوشبخت می کرده، نابود شده و از میان رفته است؟
اسلام دین رحمت است. به جهان اسلام خوش آمدید.
۴- اگر تا کنون اسلام واقعی در سراسر تاریخ دیده نشده، شما چگونه ادعا می کنید که می دانید اسلامِ واقعی چیست؟ آیا پیامبرید و به شما وحی می شود؟!
۵- آیا شما سواد و دانش تان در بابِ اسلام و تاریخ آن، از مجتهدان و آیت الله هایِ بزرگی چون خمینی، خامنه ای، خلخالی، لاریجانی، خاتمی و… بیشتر است؟ اگر نه، چگونه شما توانسته اید اسلام و فلسفه خونین ااش را بهتر از آن ستمگران و تروریست های شناخته شده جهانی، بشناسید؟
کشتار رژیم اسلامی در زندان ها در سال ۶۷ که هزاران جوانان برومند ایران را به خاک و خون کشاندند، و پیکر آنان را مانند سیب زمینی بر روی هم در گوشه ای از شرق تهران بنام "خاوران"، چال کردند. جنایت کارانی که روی هیتلر، پینوشه، و استالین و هیاطله را سپید کردند. 
      


                    با استناد به شواهد و مدارک موجود درباره تاریخ اسلام، به جرأت و با کمالِ اطمینان خاطر می توان گفت که اسلام دینِ خشونت و قَهر و انسان ستیزی است. جان و شرافت و کرامت آدمی در این هیچ کُجای این مَکتبِ ویرانگر، کمترین جایگاهی ندارند.
اسلام با انسانیت و حقوق ابتدایی بَشر، با آزادگی و آزادی خواهی و عدالت جویی، با حقیقت گویی و خردگرایی و دموکراسی، با حق آزادی بیان و اختیار آدمی، سَر ستیز داشته و دارد و همواره تیغ بران اسلام، گلویِ فریادکشِ آزادی خواهانِ دردمند را دریده است. اصولن در قاموسِ اسلام تَنها یک راهِ حَل برای رفع مشکلات وجود دارد و آن خفه کردن صدایِ مخالفان و دگر اندیشان است؛ حتی پَست ترین جانوران در دلِ سیاه تَرین جنگل ها نیز نخواهند توانست با پیروی از دستورات اسلام، بیش از چندین سال دوام بیاورند، البته حیوانات بسیار مهربان تر و باهوش تر از آنند که خود را درگیر مَذهب نموده و بابت عقایدِ پوچ شان، دیگران را تکه و پاره کنند.
کَمترین توع دوستی و محبتی در سراسر این دین به چشم نمی خورد و هَر چه هست جنایت و آدم کشی و تهدید و توهین و تحقیر نمودن مقام آدمی است؛ زَبان از بیانِ میزان و چگونگی دشمنی این آیین با زنان و کودکان نه تَنها قاصر است، بلکه شَرم دارد تا آن حقایق تَلخ را بیان کند.
یکی از قربانیان بازمانده کشتار سال ۶۷ با آقای حسین فرجی گزارشگر تلویزیون، از تجربه تلخ و طولانی خود گفتگو می کند.

                              


اسلام آیین فَقر و بیچارگی و دَرماندگی است؛ البته این دین عزیز نه فَقط فَقر مادی را بَرای پیروانش به ارمعان می آورد، بلکه انواع و اَقسامِ فَقر ادبی، فرهنگی، اَخلاقی، هُنری، سیاسی و مهم تر از همه فَقر شعور و انسان دوستی را نیز بَرای دنباله روانش در سراسر گیتی، همراه دارد.
اسلام انسان ها را به ساده زیستی و تحمل رنج و درد و بدبختی بَرای رسیدن به بهشتی پُر از شادی و سکس و شراب و ثروت دعوت می کند و در عینِ حال، رَهبرانِ جوامع اسلامی از ابتدایِ پیدایش اسلام تا به امروز، جملگی غرق در ثروت های مادی دنیا و در رفاه و آسایش کامل زندگی کرده اند.
به راستی این چه مکتبی است که فقر و فلاکت را تَنها برای مردمان زحمتکش و درمانده اش می خواهد تا رهبرانِ جوامع اسلامی به وسیله دزدی اموال مردمان و سرقت دسترنج ایشان، در ثروت و بی نیازی روزگار سپری کنند؟ محمد، علی و سایر امامان شیعه همگی در بهترین وضعیت مالی به سر می برده و در آسایش کامل بوده اند اما همواره مردم را به قناعت و ساده زیستی دعوت می نموده اند! آیا اسمِ این شغلِ نا مبارک، دزدی و کلاه برداری نیست؟
با یک نگاه به کشورهایِ اسلامی می توان دریافت که اکثریت مردمان این کشورهایِ مصیبت زده با فقر و تنگ دستی شدید دست و پنجه نرم می کنند و همواره در حالِ دویدن پی لقمه ای نان هستند؛ به عبارتی دیگر، در یک کشور اسلامی و برای یک شهروندِ عادی، نان همواره سواره است و آن شخصِ فلک زده پیاده…
با اسلام راستین و سرشار از رحمت و کرامت در کشور پاکستان آشنا شوید. رحمتی که در همه کشورهای اسلامی سوای کشتن، زجر و شکنجه دادن و تجاوز در آن چیزی نیست.
چنانچه وَضعیتِ معیشتی مردمان در کشورهایِ اسلامی را مورد بررسی قرار دهیم، دَر خواهیم یافت که به راستی مردمان هیچ سرزمین اسلامی خوشحال و راضی نیستند و جُملگی در فقر و بیچارگی و بدبختی دست و پا می زنند. این در حالی است که رهبران آن جوامع در کاخ هایی که از غارت سرمایه مردمان بنا شده اند زندگی کرده و همواره در حال چپاول سرمایه های ملت شان هستند.
اما مَردمان جامعه اسلامی قیام نمی کنند و بر علیه دیکتاتوری مَذهبی بر نمی خیزند چرا که وضعیت اَسفبار موجود را یک امتحان الهی می دانند و بر این باورند که الله در حال آزمایش میزان صبر، ایمان و اعتقاد ایشان است. چنانچه مردم یک جامعه اسلامی دَست به تظاهرات و شورش نیز بزنند و موفق شوند دیکتاتور مملکت شان را به زیر کشیده و از قدرت ساقط کنند، هرگز موفق نخواهند شد تا به یک جامعه سکولار دموکرات پیشرفته تبدیل شوند چرا که ایشان همواره از چاله در آمده و درون چاه می افتند.
با یکی از هزاران رحمت و مرحمت اسلام آشنا شوید. رفتاری که در قصاب خانه های رژیم اسلامی با جوانان سلحشور و نیک سرشت ایرانی می شود، بیانگر اسلام راستین است.


چون نیک بنگریم تمامی جوامع اسلامی از مشکل عقب افتادگی فکری شهروندان شان رنج می برند؛ در کشورهای اسلامی مردمان توانایی سَبک – سَنگین کردن مسائل، اندیشیدن بدون تعصب، منطقی سخن گفتن و گفتگو کردن به دور از خشونت در رابطه با باورهای شان را ندارند.
اما مُشکل ارتجاع به همین مسائل ختم نمی شود و اگر این جوامع که از هر نظر عَقب تر و پَست تَر از جوامع سکولار پیشرفته می باشند را به درستی مورد بررسی قرار دهیم، در خواهیم یافت که مردم اینگونه کشورها توانایی قبول حقیقت را نداشته و برای دفاع از باورهای غلط شان حاضرند به هر جنایتی دست بزنند.
دَر جَوامع اسلامی کمترین پویایی و فَعالیت سودمندی از جانب شهروندان به چشم نمی خورد، بیشتر کشورهای اسلامی تنها مَصرف کننده می باشند و توانایی تولید مواد مورد نیاز جامعه خویش را ندارند. اگر به ایران خودمان بنگریم در خواهیم یافت که حتی صنعت کشاورزی و دام پروری که با توجه به شرایط آب و هوایی و مساعد ایران زمین، باید رشد چشمگیری داشته باشند و در حقیقت ایران باید صادر کننده مواد غذایی باشد، به برکت وجود حکومت اسلامی در حال نابودی اند و ایران به کشورهایی چون چین و ترکیه و برزیل و آرژانتین و… برای واردات میوه جات و گوشت های یخ زده نیازمند است.
اسلام مَردمان را از حرکت و تلاش برای پیشرفت و داشتن زندگی هایی بهتر باز می دارد و مسلمانان فَقط به بهشت موهوم الله مدینه راضی اند. ایشان حاضرند در بَدترین و پَست ترین شرایط ممکن زندگی کرده و روز را به شب و شب را به روز برسانند تا فقط بعد از مرگ شان، به بهشت رفته و آنجا در کاخ هایی که الله به آنان وعده داده زندگی کرده و از شراب های بهشتی بنوشند و سرگرم حوری ها و غلامان زیبا روی شوند. می توان ادعا کرد که اسلام موجبات گدایی و فلاکت مردمان یک جامعه اسلامی و دارا و ثروتمند شدن رهبران آن جوامع را فراهم می آورد.
این ها دختران معصوم و پاک یهودیان محترم کشورمانند. با آن که رژیم جنایتکار اسلامی با این قوم مهربان و میهن دوست کشورمان تا کنون رفتاری زشت و غیر انسانی داشته است، بازهم آن ها در برابر قانون کشور کمترین اعتراضی ندارند، و با آن که قانون اساسی رژیم یک قانون ضد انسانی است، بدان احترام می گذارند. یهودیانی هم که به ناچار کشور را ترک کرده اند، هرکجا هستند به یاد ایران عزیز بوده، و در مراسم ملی آن در جاهای مختلف شرکت می کنند.
با تَمامِ این اوصاف؛ چنانچه شَخصی در آمریکا کتابِ بی مُحتوای قرآن را آتش بزند، چند دَه نفر در افغانستان و پاکستان طی یک یا چند عملیات انتحاری خواهند مُرد و جان تعدادی از هم میهنان بینوای خود را نیز خواهند گرفت تا به دنیا نشان دهند که چقدر از به آتش کشیده شدن قرآن ناراحتند. مُسلمانان به درستی در دنیا به عنوان تروریست شناخته شده و نامیده می شوند. ترور و وحشت و گرفتن جان بیگناهان فقط به دلیل مخالفت شان با باورهای ارتجاعی مسلمانان، بخشی جدا ناشدنی از اسلام است.

۱۳۹۱ اسفند ۱۷, پنجشنبه

مغلطه‌ احترام به عقایدِ


باید دانست که تعریفِ واضح و روشنی از توهین و تعیینِ دامنه‌ی آن وجود ندارد. برایِ نمونه: زمانی‌ که آقایِ محمد بتِ بت‌ پرستان را شکست، به مقدساتِ بت‌پرستان توهین کرده است، اما مسلمانان از این عملکرد با افتخار یاد می‌کنند. هر چند که شاید بتپرستی مسخره جلوه کند،اما به همان اندازه ممکن است از دیدگاهِ یک بت‌ پرست، کعبه مسلمانان و آرمانِ مقدس شده‌ایی که برایش منظور داشته‌ اند مسخره جلوه کند.
بحث اینجا بر سرِ درستی‌ یا نا درستی‌ اندیشه نیست، بلکه اگر بحثِ احترام به عقاید دیگران پیش میاید، بتِ بت‌ پرست نیز برایش همان قدر ارزشمند است که خانه کعبه مسلمانان! از این روی آقایِ محمد خود یکی‌ از توهین کنندگان به مقدساتِ دیگران است، نه‌ تنها که توهین کرده است بلکه مقدساتِ آنان را در هم شکسته است.
دوم آنکه، بشر از دیرباز تحول و دگرگونی‌اش را مدیونِ برخوردِ با سنت‌ها، آداب و رسوم‌هایِ جاری و حاکم بوده است، اگر این نکوهش گری تا این اندازه روی احساساتِ لطیف و حساسِ مسلمان اثر می گذارد که آن را ” توهین” ارزیابی می‌کنند، چگونه خود باورمند به پیامبری هستند که نه‌ تنها مقدساتِ دیگران را نکوهش می‌کرد بلکه بی‌پروا به آنها می‌تاخت؟!
سوم آنکه: بسیاری از عمل کرد‌هایِ روزمره‌ی آدمیان چه عمد چه غیرِ عمد، توهینِ به مقدساتِ دیگران ارزیابی می شود. نمونه‌ی اول: زمانی‌ که یک مسلمان به فرمانِ قران ( سوره‌ی نحل آیه‌ی ۹۸: ” و اذا قرأت القرآن فاستعذ بالله من الشیطان الرجییم ” یعنی‌ ” هنگامی که قرآن خواندی پناه ببر به خداوند از شر شیطان رجیم “) ، پیش از خواندنِ قرآن و نماز می‌گوید: ” اعوذ بالله من الشیطان الرجیم “، به کسی‌ که ” شیطان‌پرست” است توهین کرده است.
شکستن و ویرانی کردن تندیس باشکوه بودا در بامیان افغانستنان توهین بزرگی به همه بوداییان جهان است.

باز هم اینجا بحث پیرامون درستی‌ و یا نا‌درستیِ پرستش، به حق یا نا‌حق بودنِ آن نیست، بلکه بحث رویِ مقدساتِ دیگران است! به همان اندازه که اللهِ الله پرست برایت مقدس است، شیطانِ شیطان پرست نیز برایش مقدس است! اما با این حال توسطِ میلیون‌ها مسلمان هر روز بار‌ها و بار‌ها شیطانِ شیطان پرستان ” رجیم ( = رانده شده ) ” لقب می‌گیرید و از دیدِ آنها این توهینِ به مقدساتشان است.
این تندیس ها خدایان هندی ها ست و نزد آنان گرامی و مقدس است- آیا ما اجازه داریم بدانان توهین کنیم؟. آیا مسلمانان به این خدایان توهین نمی کنند؟. اینجاست که باید به یک مسلمان دو آتشه و خرافاتی گفت که:" برکس مپسند، آنچه ترا نیست پسند".
نمونه‌ی دوم: گاو‌پرستان هستند، آنهایی که برایشان گاو یک موجودِ متبرّک و ارزشمند تلقی‌ می‌شود و حتا فضولاتِ گاو را نیز به عنوانِ نعمت بر سر رو صورتِ خود می‌مالند! هر چقدر این دیدگاه از دیدِ من و شما عقب مانده باشد اما به هر روی آن گاو برایشان مقدس است، اما همه روزه میلیو‌ها گاو کشته می‌شوند تا شکمِ من و شما و بسیاری سیر شود، با این کار به گاو‌پرستان توهین شده است! باز هم اینجا درستی‌ یا نا‌درستی‌ِ موجودِ مقدس شده ملاک نیست بلکه اصل قداستی است که در ذهنِ یک عده به وجود آمده است و با این عملکرد به آن توهین شده است.
نمونه‌هایِ  بسیار از این قسم می‌توان نام برد، از آلتِ تناسلی‌ پرستان گرفته تا الله پرستان، جملگی در یک امر با هم نقطه‌ی اشتراک دارند و آن ایجادِ یک ” اصلِ مقدس شده ” در افکارشان است. از این روی بر این باوریم هیچ اندیشه‌ایی، تفکری، شخصی، گروهی، … در جهانِ هستی‌ وجود ندارد که آنقدر مقدس شده باشد که نتوان آن را به انتقاد کشید.
این خانه کعبه به اصطلاح خانه خدا است. این مسخره ترین و احمقانه ترین واژه ای است که به کار میرود. زیرا برای خدای فرضی، خانه فرضی و دروغین نسبت می دهیم. این ساختمان مکعبی شکل هما بتخانه معروف  و مورد پرستش عرب ها بود. آیا شکستن بت ها و تغییر نام این مکان مقدس عرب ها، توهین و جسارت  بدانان نیست؟.
این دقیقا نقطه‌ی عطفِ تفاوتِ ما شکگریان و بیخدایان با دینداران و خدا‌باورن است، که ما هر روز دیدگاهِ دیروز خودمان را نیز زیرِ نگاهِ ذره‌بینانه‌ی انتقاد قرار می‌دهیم چون هیچ چیزی برایِ ما مطلق نیست و بر مبنایِ همین اصلِ طلایی است که شرایطِ پیشرفت و ترقی‌ به وجود می‌آید اما آنان یک سری احکامِ از پیش تعیین شده ( گاه ضد انسانی‌ ) را به دورِ حاله‌ی قدسات کشیده بی‌ آنکه از پالایشگاهِ خردِ خویش عبور دهند، ارج می‌نهند.
آخر سخن آنکه، اگر اندیشه‌ایی به دنبالِ احترام و ارزش‌گذاریست، میبیاست در گهر دارایِ شاخصه‌هایِ جذب کننده باشد، از این روی احترام به اندیشه ” اکتسابیست” نه “انحصاری”!